تولدم!
چهارم دیماه 1394باران ریز ریز می بارد و ما دسته جمعی از باغ آقامیلاد بیرون آمده و به سمت باغی دیگر قدم می زنیم .برگهای زرد و نارنجی در هوا پیچ و تاب می خورند و روی زمین را فرش می کنند با جمع هستم اما حواسم جای دیگر است سالگرد تولدم است و 38 را تمام کرده و وارد 39 سالگی شدم با خودم فکر می کنم که این سی سالگی چقدر زود و بی مقدمه آمد و به چشم بر هم زدنی دارد تمام می شود .
خیلی ها را می بینم که از میانه سال شدن و پیری هراس دارند و از دانه دانه سفید شدن موهایشان یا چین وچروکی که به صورتشان نقش بسته است .خیلی ها را دیدم که به جنگ این چین و چروکها می روند و خوش ندارند که تعداد سالهای عمرشان را برای کسی برملا کنند .
اما من حس می کنم این سالها هم شیرینی خودش را دارد به زمستان فکر می کنم که آنهم فصلی از زندگی است و من با تمام وجود این فصل و فصل جدید زندگیم را دوست دارم.
بالا رفتن سن حتمی است ...
اما اینکه روح تو پیر شود ،
بستگی به خودت دارد ... !
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ ...
ﻫﺮ ﻓﺼﻠﺶ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﻮﺍﻥ :
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﮐﺎﺷﺖ ﺑﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﺮﻗﺺ،
ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﭽﺮﺥ،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ.......
ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻨﺸﯿﻦ،
ﺑﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﮐﺮﺳﯽ ﺑﻨﺸﯿﻦ .
ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﺑﺨﻮﺍﻥ .......
ﻭ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ ...
ﻣﺒﺎﺩﺍ ! ﻣﺒﺎﺩﺍ مبادا ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ !!!
پایان آدمیزاد
نه از دست دادن معشوق است
نه رفتن یار
نه تنهایی...
هیچکدام پایان آدمی نیست!
آدمی ان هنگام تمام میشود که دلش پیر شود
خاطره ای از آنروز:




تولدم!
